پس از مدت ها فرصتی فراهم می شود تا او را دیده و پای سخنان گهربارش بنشینم؛ سر صحبت را از نامرادی های روزگار و دغل کاران مهربانی که گرداگرد شمع وجودش طواف می کنند، آغاز می کند. شستم خبردار می شود باز موقعیت شغلی خود را به پای اصول کاری وطن پرستانه اش قربانی نموده، با شوخی می پرسم: مگر باز هم مورد حمله ملیشه های چنگیزخان مغول قرار گرفته اید؟ جواب می دهد: بله و این بار یکی از ملیشه های چنگیز فرصت یافت به قلمروی ما ره پوید. سپس حکایت می کند: چندی پیش که از احوالم بی خبر بوده، سه بست کاری را به اعلان سپرده بودند و از قضا دو تن از سه تن کاندیدِ کامیاب شده، رخ به دیار مغولستان داشته، نزد شاه خوارزم قرن 21 رفته و می خواهد: دو تن ملیشه ای را که چنگیزخان بابت افزایش ارتزاق جهان کنونی به نزدش فرستاده، به دربار پذیرفته و اجازه معاملات اقتصادی صادر نماید…القصه تاریخ باری دیگر تکرار می شود، خر همان خر است گرچه پالانش را از امپراطوری امریکای کبیر عاریت گرفته و به الیاف زرین و ابریشمین تار و پود دوانده؛ جوالی هم همان غیرت، همان صداقت، همان وفاداری، همان پشتکار و سخت کوشی و عزم اراده را از زیر خروارها استخوان به اندرون کوله پشتی خود انداخته گویی میکل آنژ مرحوم تمام محاسن اخلاقی اش را در رگ رگ وجودش حک نموده باشد؛ به نام ملیشه چنگیزخان ما را به مباهله طلبید. دغل کاران مهربان را بسی گفتم: دمی آرام گیرید، دمی سر به جیب تفکر فرو برید، تاریخ را در خلا سکوت تورق فرمایید، مباد دمی دیگر روح شاه خوارزم نخستین در گورِ گور به گور شده اش نفرینش را به رویمان تف کند…
هیهات! هیهات از این جماعت دغل کار! ملیشه ها را به رگبار بستند؛ آن را که چالاک تر بود و پایی چابک تر، سرعت تاخت به سوی ما وزیدن گرفت و دیبای شاهی به بَر…
خدایا! موش ها این بار هم زنده بمانند
امروز صبح در خبرها شنیدم پس از کشته شدن دو مشاور امریکایی در وزارت داخله، تمام نیروهای خارجی از رفتن به وظیفه و تماس با همکاران افغانی خود در سراسر کشور منع شده اند. وقتی این خبر را شنیدم یاد خاطرات جورج بوش در کتاب «افغانستان:لحظه های تصمیم گیری» افتادم.
زمان حمله 11 سپتامبر به قول جورج بوش، امریکا با دشمن ناشناسی روبرو بوده و هر آن گروه های اطلاعاتی اخباری ضد و نقیض از حملات دیگری را گزارش می داده اند و همه هم باور می کردند و سعی می نمودند تدابیر شدید امنیتی را برای حفظ جان خود و شهروندان وضع نمایند از جمله کنسل نمودن پروازها و بازرسی دقیق مسافران تا جایی که مسافران را مجبور می کردند کفش خود را هم دربیاورند و یک بار مادر خانم جورج بوش هم مجبور می شود کفش خود را در بیاورد. اما بعد متوجه می شدند گزارش دروغ بوده. از جمله گزارشات جالب خبر آلوده شدن کاخ سفید به سلاح های شیمیایی است، نمونه سلاح را روی موش ها آزمایش می کنند. بعد از 24 ساعت اگر موش ها زنده می ماندند یعنی همه اعضای کاخ سفید زنده می مانند در غیر این صورت مرگ… بوش می نویسد: شاید الان خنده دار باشد اما ما 24 ساعت برای زنده ماندن موش ها دعا کردیم. ما نمی دانستیم دشمنمان کیست؟ شبکه های اطلاعاتی قبلا از وجود سلاح های شیمیایی نزد صدام حسین و گروه القاعده خبر داده بودند ولی ما مطمئن نبودیم واقعا کار آن ها باشد. حمله سیاه زخم هم که به تعدادی از مردم با امضای الله اکبر پست می شد حدس ما را مبنی بر دست داشتن القاعده در حادثه 11 سپتامبر تقویت می کرد… آن زمان مسلمانان در غرب مخصوصا در امریکا با وضعیت ناخوشایندی دست و پنجه نرم می کردند. آن ها از نظر هموطنان غیر مسلمانشان به عنوان تروریست شناخته و مورد آزار و اذیت قرار می گرفتند اما بوش آنقدر درایت سیاسی داشت که چند روز پس از 11 سپتامبر به مرکز اسلامی واشنگتن رفت و گفت: اسلام، دین صلح است و ما همه مسلمانان را تروریست نمی دانیم…
گفته می شود کشته شدن دو مشاور امریکایی پاسخی به هتک حرمت قرآن در پایگاه بگرام بوده است. بعد از هتک حرمت قرآن شریف همه مردم بر ضد نیروهای خارجی به خیابان ها ریخته اند ولی تظاهرات در بعضی ولایات به خشونت و کشتار کشیده شده است. اگر مردم دستشان به نیروهای خارجی نرسیده، پلیس و هموطنان خود را کشته اند. من نمی دانم کشتن انسان های غربی و برادران دینی در برابر بی حرمتی به قرآن توسط یک مترجم نابلد به زبان عربی گناه نیست یا گناهی سبک تر است که هموطنان ما به راحتی دست به خشونت و کشتار می زنند؟
جورج بوش مسیحی می داند که اسلام، دین صلح است اما ما مسلمانان نمی دانم چرا این سخن را فراموش کرده ایم ؟ ما از نگاه دینی ادعای برتر بودن داریم اما آیا برتر بودن به ما اجازه خشونت ورزی می دهد یا صلح و مدارا و حفظ آرامش و خونسردی؟
رئیس جمهور کرزی در سخنانی از مردم خواست آرامش خود را حفظ نمایند و اجازه ندهند دشمنان افغانستان به نام آن ها از آب گل آلود ماهی گرفته و موقعیت افغانستان را نزد نیروهای بین المللی مستقر در کشور خدشه دار نمایند و تاکید کرده نیروهای آمریکایی باید اجرای عملیات شبانه خود را متوقف سازند. اجرای عملیات شبانه به نظر آمریکاییان در راستای مبارزه با تروریسم موثر است مخصوصا در زمان فعلی که آنان دو تن از مشاورین خود را از دست داده و نمی دانند دشمن کیست؟ آیا واقعا طالبان دست داشته؟ یا یکی از افسران افغانی موظف در وزارت داخله و یا شخص مجهول دیگر؟ هیچ کس چیزی نمی داند، به قول رئیس جمهور: ما نمی دانیم این حادثه کار چه کسی بوده اما می دانیم حادثه تاسف آوری است و با خانواده های آنان ابراز تسلیت و همدردی داریم. ما افغانی ها بر خلاف نظر جورج بوش که آریل شارون را یگانه رهبر آشنا با تروریسم می داند بیشتر از اسرائلیان طعم آشوب، جنگ، حملات انتحاری و بحران تروریسم را چشیده ایم! ما فقط سلاح و مهمات آریل شارون را نداریم و گرنه خوب می دانیم دشمن ناشناخته یعنی چه؟ تمام کودکان ما می دانند جنگ یک کور با یک بینا در میدان جنگ چقدر کشته کور و آواره کور برجا می گذارد؟ اجرا یا توقف عملیات شبانه برای کوران تفاوتی ندارد ولی وقتی کشف می شود عامل طراحی و اجرای حمله سیاه زخم پس از حادثه 11 سپتامبر یک دانشمند امریکایی بوده که بعدها دست به خودکشی می زند و نه صدام و القاعده، دیگر فرصت برای زنده ساختن تمام انسان های بی گناه به پایان رسیده است.
من نمی دانم دشمن ناشناخته کیست؟ نیروهای بین المللی هم وقتی به مشاورین خود دستور می دهند از تماس با همکاران افغانی خود بپرهیزند حتما نمی دانند دشمن ناشناخته کیست اما خوب می دانند پلیس افغان قادر به تامین امنیت آنان نیست. امروز پلیس افغان نه تنها در برابر ما بلکه در برابر خارجی ها هم مورد امتحان قرار گرفته است. آیا پلیس افغان می تواند خود را از این آزمون سخت، سربلند بیرون بکشد؟
من از خود می پرسم: خارجی ها الان چه اخباری می شنوند؟ آیا باز هم اخبار ضد و نقیض از حمله به آنان به ایشان می رسد که نمی خواهند به وظایف خود حاضر شوند؟ آیا اینکه آنان نمی خواهند با همکاران افغانی خود در تماس شوند بیانگر ترس آنان و قدرت بخشیدن به روحیه دشمنان ناشناخته ما نیست؟ دشمنانی که نه تنها امنیت ما بلکه امنیت جهان و امریکا را به مخاطره انداخته است! گویا باز زمان آن فرا رسیده که خارجی ها باز برای زنده ماندن موش ها دست به دعا بلند برده اند، ما هم خوب است آمین گویان، دعا کنیم پلیس افغان مظهر تروریسم افغانی نشود….
ما باید اهلی شویم
دیروز نزدیکی های ظهر داشتم قسمت هایی از شازده کوچولو را می خواندم و ضبط می کردم. وقتی داشتم می خوندم دلم می خواست گریه کنم، یه جورایی بغضم گرفته بود، دلم داشت می شکست از اینکه متوجه شدم من هم شدم شبیه آدم بزرگ ها. من دیگه بچه نیستم. شدم یک آدم بزرگ که این روزها بدجوری عاشق عدد و رقم شده، اگر بخواد معنای گل رو بفهمه باید حتما بدونه چه رنگی هست، در کدام فصلی می روید، چقدر عمر می کند، برای رشد به چند لیتر آب و چند کیلو کود نیاز داره، شعاع آفتاب از چه درجه ای باید بهش بتابه و… آره، من آدم بزرگ شدم و نیاز به اهلی شدن دارم. باید اهلی بشم باید در خودم ایجاد علاقه کنم، باید از گربه ای که با استشمام بوی کنسرو ماهی می آید پشت در خانه استقبال کنم، نباید روی کرم های خاکی توی حیات آب کف دار بریزم، نباید بزارم مرغ همسایه کرم های خاکی رو بخورن، نباید هر روز صبح با خشونت تمام جارو را روی صدها برگی که 315 متر مربع مساحت حیاط را پر کرده بکشم بلکه باید دانه دانه برگ ها را از کف حیاط بردارم و دوباره به شاخه های درخت سنجاق کنم… توی همین افکار بودم که پدرم تلفن زد و خبر حمله انتحاری در کابل را داد. نگران شدم، دیگه به فکر اهلی نبودن خودم نشدم. سریع رادیو را گرفتم تا بفهمم عمق فاجعه چقدر بوده اما بخش دری رادیوهایی که دنبالش بودم تمام شده بود و تا شش شب نفهمیدم عمق فاجعه چقدر بوده. شب وقتی شنیدم 55 کشته و 134 نفر زخمی شده، حس کردم واقعا بشر امروزی بدجوری نیاز به اهلی شدن داره…
اساس رفتار انسان چیست؟
داشتیم در مورد فروید صحبت می کردیم. گفتم: اصلا جالب نیست که اساس تمام رفتار انسان را غریزه جنسی بداینم. گفت: اتفاقا، من خیلی با فروید موافقم. من مواردی دیده ام که به حقانیت حرف های فروید شکی ندارم. سپس در مورد «ص» صحبت کرد. «ص» زنی 24 ساله است، تقریبا 9 سال پیش خانواده اش او را به عقد مرد 50 ساله ای درآوردند و آن مرد او را به همراه خود به دانمارک برد اما پس از یک و نیم سال به کابل برگشتند. بعد از مدتی مرد، که از یافتن پاسپورت همسر و بچه اش ناامید شد به تنهایی به دانمارک برگشت. اما بعدها فهمیده شد که گم شدن پاسپورت فقط بهانه ای برای رهایی از دست زن بوده است. زیرا زن، با تماشای فیلم های پورنو در دانمارک تبدیل به هیولای جنسی غیرقابل کنترلی شده بود که مرد را یارای مقاومت در برابر وی نبود. هفت سال است که زن دور از همسر خویش به سر می برد؛ چون فرهنگ قومی شان طلاق را اجازه نمی دهد، مرد زنش را طلاق نداده است. زن در اینجا، زندگی اسف باری را پیش می برد. خانواده شوهرش او را به دلیل تمایلات جنسی غیر قابل مهارش از خود طرد نموده اند، به همراه خانواده پدری اش زندگی می کند. مدام پای تلویزیون است و جز فیلم دیدن کار دیگری ازش برنمی آید. حتی تمایلی برای نگهداری فرزندانش ندارد، محبت مادری بطور کامل در او از بین رفته؛ از لحاظ اخلاقی، بطرز وحشتناکی خشن شده، با همه جنگ و دعوا می کند، حتی پدرش او را مورد لت و کوب قرار می دهد؛ از تماس های تلفنی منع شده است و حق ندارد با کسی صحبت نماید. افزایش وزن زیادی داشته، با توصیفی که از چاقی او برایم می کند تصور می کنم باید 200-300 کیلوگرم باشد. وقتی بیرون می رود مورد توجه تمام مردان قرار می گیرد، از هم صحبتی با مردان بسیار لذت می برد اما چندی است که دیگر با روی آزاد هم بیرون نمی تواند برود و خانواده او را مجبور به پوشیدن چادر برقع ساخته اند…
زن همواره می گوید: اگر شوهرم این بار بیاید، فرزندانم را تحویلش می دهم و با کس دیگری ازدواج می کنم. دیگر کاری به کار او و فرزندانش ندارم.
بعد از من می پرسد: باز می گویی حق با فروید نیست؟ می گویم: نه، چون زنی که توصیفش کردی بیسواد است، بیکار است و بطور مطلق جز میلی که در درونش شعله می کشد هیچ مشغولیت ذهنی دیگری ندارد.
دیگر به حرف هایش گوش نمی دهم، فقط به این فکر می کنم: آن زن تا امروز به چه امیدی زنده مانده است؟ او که 7-8 سال از شوهر خود محروم مانده، چگونه هنوز میل به زندگی در او زنده مانده است؟ آیا انحرافاتی در او پدید نیامده؟ آیا طلاق ندادن و دوری اختیار کردن از او به مثابه صدور مجوز مرگ و قطع حق حیات و زندگی او که در اعلامیه حقوق بشر و حتی ماده 23 قانون اساسی کشورمان هم بدان تاکید شده نیست؟ آیا میل جنسی داشتن گناه و جرم است؟
خیلی ها می گویند بله، اما من نمی دانم چرا. حتی در مورد میل جنسی هم نوشتن گناه و جرم است. باید سکوت کرد در حالی که اگر نظریه فروید را قبول کنیم و غریزه جنسی را اساس تمام رفتارهای انسان بدانیم، پس سرکوب آن هم اساس تمام جنایات بشری است…
شهادت، آرزویی برای تمام قرون
الله هدف ماست، محمد رهبر ماست، قرآن قانون ماست، اسلام دین ماست، جهاد راه ماست، شهادت آرزوی ماست. این جملات بالاتر از تخته یکی از کلاس های رشته علوم دینی نصب شده است. البته جمله آخر را با خط قرمز نوشته اند. وقتی این جملات را می خوانم یاد دو مساله می افتم. مساله اول، سال گذشته از یکی از اشتراک کنندگان دوره آموزشی مدیریت پرسیدم آرزویش چیست و او گفت: اینکه به شهادت برسم، مساله دوم، هنوز که هنوز است در قرن بیست و یکم روحانیان ما دم از شهادت طلبی می زنند و شهادت طلبی هم یعنی ما دشمنان زیادی در جهان داریم، برای از بین بردن دشمن هم تنها راه نجات، جنگ است. تا جنگ نباشد پس شهادت هم معنا ندارد. بالاترین درجه ی شهادت این است که در راه دین خدا جهاد کرده و به شهادت برسیم. یکی از افتخارات تاریخی ما هم شهیدپروری هست. همیشه مخاطب تمام پیام های تبریک و تسلیت که از طرف مسئولین شرکت ها و موسسات در رسانه ها نشر می شود، ملت شهیدپرور افغانستان است. پس، جنگ باید باشد تا جهاد و شهادت در کشور ما معنا پیدا کنند و اگر بخواهیم دم از دموکراسی، دیپلوماسی، آزادی، صلح، برابری، عدالت اجتماعی، حقوق بشر، مجازات جنایت کاران جنگی و… بزنیم در واقع غلط اضافی کرده و آب در آسیاب دشمن ریخته ایم.
آری، شهادت آرزوی ماست و این آرزو حکم می کند دائم در کابوس مرگ زندگی کنیم، دائم با جنگ نفس بکشیم، دود باروت بخوریم، اعضای تکه تکه شده بدنمان را از کوچه پس کوچه ها جمع کنیم، به فقیری خودمان نفرین بفرستیم، درآمد معلولانمان را کم به حسابشان واریز کنیم، اگر دختر یتیمی روسپی شد بگوییم حقش بود دختر هرزه، فساد اداری را نوعی عبادت تلقی کنیم، مخالف هر نوع آرمانی برای پیشرفت و سازندگی باشیم و در آخر هم با فخر تمام بگوییم ما عقب مانده نیستیم بلکه عقب نگه داشته شده ایم…
قانونمند بودن در زندگی دولتی
تقریبا نه ماهی می شود که زندگی دولتی ام را شروع کرده ام یعنی کارمند دولت شده ام. قانونمند بودن در زندگی دولتی نسبت به زندگی خصوصی در کابل سخت تر است. شاید خیلی ها بگویند: اشتباه می کنم اما من یک نمونه اش را که هفته گذشته با آن مواجه شدم بیان می کنم.
قبلش لازم است که بگویم یک ماهی است که طرف سرکاریز نقل مکان کرده و مثل روزهای قبل از خدمات سرویس دولتی استفاده می کنم اما سرویس دولتی که از این مسیر عبور می کند چندان علاقه مند نیست تا به من خدمات دهد و همیشه به من می گوید: از سرویس های عمومی استفاده کنم. سه شنبه قبل پرسیدم: آخر چرا؟ و در جوابم گفت: به خاطر اینکه ما موظف هستیم فقط کارمندانی را که تا ساحه گولایی مهتاب قلعه زندگی می کنند سرویس بدهیم، از این مسیر به بعد هر کسی را که سرویس می دهیم در واقع لطف بزرگی در حقش کرده ایم. ناراحت شدم و یاد کسانی افتادم که اصلا کارمند دولت نیستند و رانندگان ما به آن ها سرویس می دهند. از آن روز به بعد عهد کردم که از سرویس دشت برچی استفاده نکنم تا آن ها به خاطر من مجبور به قانون شکنی نشوند.
تبعیض جنسیتی در سرو غذا یا حفاظت از محیط زیست؟
چهارشنبه هفته گذشته آخرین دوره از کارگاه های آموزشی ایجاد محیط امن و مصون تحصیلی و کاری برای زنان از طرف موسسه حرک با حضور اساتید و محصلان طبقه اناث در دانشگاه کابل به پایان رسید.
آخرین دوره به صرف نان چاشت به پایان رسید. سال گذشته سخن جالبی از اوریانا فالاچی در کتاب جنس ضعیفش خواندم. او نوشته بود: در مجالس و مهمانی های مردانه همواره غذاهای گوشتی بسیاری سرو می شود اما در مهمانی ها و مجالس زنانه غذاهای گیاهی. وقتی نان چاشت را برای مهمانان آوردند متوجه شدم اوریانا به نکته جالبی اشاره کرده است. برای ما قابلی آورده بودند اما اصلا قابل خوردن نبود و همه غذایشان را نیمه پس گذاشتند.
از طرف دیگر در جهان ماورای کشور ما منظورم کشورهای پیشرفته است، همه جا سخن از تلاش برای حفظ محیط زیست و جلوگیری از گسترش گازهای گلخانه ای است. یکی از راه هایی که برای حفظ محیط زیست اعلام شده، رژیم غذایی گیاهی است. حتی کسانی که طرفدار رژیم غذایی وجین هستند خوردن لبنیات که از محصولات حیوانی محسوب می شود را نیز به ضرر حفظ محیط زیست می دانند.
حالا سوال من این است که غذایی که برای ما سرو شد به قول فالاچی یک نوع تبعیض جنسیتی بود که بر ما اعمال شد یا به قول طرفداران حفظ محیط زیست اقدامی برای کاهش گازهای گلخانه ای؟ اگر حرف طرفداران حفظ محیط زیست را قبول کنیم آیا صرفا زنان باید پیشرو این گام ارزنده و نیک در کشور گرد و خاک زده و پر از گازهای گلخانه ای باشد؟ مردان نمی خواهند برای پاکیزگی محیط زیستشان دست بالا کنند؟؟؟
باری دیگر بنویس وبلاگ…
باز هم من و وبلاگ نویسی، هر کسی که از فعالیت های نوشتاری ام آگاهی داشته باشد از این عبارت خنده اش خواهد گرفت و حتما خواهد گفت: آری، تا چند وقت دیگر باز باید منتظر حذف این وبلاگ بود و باز چند وقتی منتظر تا وبلاگ جدید دیگری از من روی صفحه اینترنت ظاهر شود. و اگر باز ادعا کنم که نه این وبلاگ واقعا آخریش هست ممکنه مثل روال سابق به حرفم عمل نکنم.
به خاطر همین نمی گم تا کی از دریچه این وبلاگ با شما حرف هایم را در میان خواهم گذاشت اما این را بدانید که این وبلاگ را کمی ژورنالیستانه تر می نویسم و سعی می کنم بیشتر از تجربیات دوران ژورنالیست بودنم، هفت هشت وبلاگی که تا دو سال پیش داشتم و درس های وبلاگ نویسی که ابتدا در درس نامه و سپس تکراری در خانه فرهنگ خواندم استفاده کنم.